روزنامه یک مهندس برق

قضاوت ممنوع، لطفا

پست اول

این وبلاگ همیشه یک وبلاگ خواهد ماند. با اسم مستعار و آدمای واقعی از جنس نا معلوم. در اینجا داستان زندگی یک جوان مهندس برق روایت می شود. دغدغه ها و شادی و غم ها. جوانی از جنس مردمان این شهر با آرزوهای دور و دراز. در اینجا همه خودمان هستیم تو هم خودت باش.


دنبال کردن مطالب وبلاگ در کنال تلگرام نیز امکان پذیر می باشد:

 @poopu

موافقین ۰ مخالفین ۰
پوپو

دوشنبه 2 اسفند 95

1- هر بار که به ساعت نگاه میکنم، یه فکر از ذهنم میگذره... تیک تاک تیک تاک .... یعنی خیلی شیک دارم به لحظات پایان عمرم نزدیک میشم! کمی استرس وجودم رو میگیره. به عمر طی شده که عمده ش پای میز درس و لپ تاب بوده ! البته فکر به فلسفه وجودی و جهان های موازی (بعدا میحرفم در موردش) خیلی منو آروم  میکنه! 

خدایا خودت ما رو به راه راست هدایت کن یا اینکه راه راست رو به سمتمون کج کن :)


2-سازمان سنجش باز استخدامی جدید راه انداخته و من با دیدن شرایط اون یاد جمله ای افتادم. میگفت که هر بار سازمانی با کسری بودجه رو به رو میشه، آزمون استخدامی میذاره و میلیارد میلیارد پول به جیب میزنه و بعدش دو نفر آشنا استخدام میکنه!. حکایت ماست دیگه.

پ.ن: البته اینو اضافه کنم که اگر تمام بندهاش شامل من میشد احتمال شرکت کردنم بود (ریسمانی هستش دیگه باید چنگ زد) البته با علم به جمله بالا صورت میگیره!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
پوپو

یکشنبه 1 اسفند 95

1- همیشه این را به خاطر بسپار که "هیچ" چیز و "هیچ" کس مهمتر از انسان ها و احساس شان نیست. انسان هایی که دوستت دارند. انسان هایی که با بودنت و حضورت آرامش میگیرند. خودت را خاص نبین، ما انسان ها باید دلمان در گروی دلی باشد. خاصیت زندگانی این است. این درس را امروز آموختم که تحت هر شرایطی به انسان های اطرافم و احساس پاک شان احترام بگذارم. سخت است اما وظیفه ای ست که در هیچ کتابی قید نشده است. 


2- دم ژورنال برق و کامپیوتر تبریز هم گرم! قبول isc هستی! اما جوگیر شدیا انگار isi با ایمپکت 50 هستی! بابا ملایم رفتار کن... اکسیژن تبریز رو استنشاق کردم اما دیگه تا این حد سخت گیری! تا این حد ریوایز اندر ریواز و ریجکت و قلع و قمع کردن! مگه داریم؟!


3-


4- ایمیل ش اومده! خدایا این یکی رو ختم به خیر کن! صرفا چون عجله دارما وگرنه در علم عجله وجود ندارررره! 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
پوپو

شنبه 30 بهمن 95

دیروز روز پر تنشی بود! ترجمه عقب افتاده و مقاله تحویل داده نشده و درکنارش مقاله سابمیت نشده و ایده های دست نخورده! نمیدونم تا چه روزی این روال مرتب میشه! البته استرس روز گذشته بابت کار نبود بابت فشار های روانی دگر ساخته بود آقای (م.ص). چی میشه گفت هرکی یه جوریه دیگه. بعضی ها منطقی و محترم و بعضی ها هم تندرو و تندخوی و شاید کمی مهربون! با جو الکی باعث شد توی این برف سنگین کلی عذاب متحمل بشم. بیخیالش دیگه گذشت. مقاله هم تقریبا سابمیت کردم. با ایمپکت حدودا 6 الزویر. ترجمه همچنین پا برجاس. دیشب بعد از مدتها با عمه (ش) در سوئد حرف زدم. خلی مفید و مناسب بود. دمش گرم. خخ

ساعت 4 صبح هستش و همه خواب! شهر هم توی خوابه. برف نم نم میزنه. 

به امید فردایی پر انرژی :)


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
پوپو

جمعه 29 بهمن 95

هوا خیلی سرده... برف هم داره شدید می باره... جالبه که امسال اینقدر برف داشتیم این طرف ها! درست زمانی که استارت یه کسب و کار آزاد (نامعقولانه) رو میزنی زمین و زمان انگار قصد دارند شاخ ت رو بشکنند! داستان داریما! خدای خودت یاری رسان باش. چقدر استرس بابت هر بار دیدن بیرون از پنجره من باید بکشم!؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
پوپو